تبليغاتX
بر آستان جانان
بر آستان جانان
نگارش در تاريخ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 توسط هستی
 

سلام خدا

که لای شاخ های این رز گیر کرده ای

تو باید همین پروانه باشی

همین نزدیکی...

 

نگارش در تاريخ جمعه بیست و نهم بهمن 1389 توسط هستی
 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

 

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو...من نیستم

 

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

خدا رو دوست دارم واسه اینکه...

 

نگارش در تاريخ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 توسط هستی
 

رستنی ها کم نیست

من و تو کم بودیم

خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

 

گفتنی ها کم نیست

من و تو کم گفتیم

مثل هذیان دم مرگ

از آغاز چنین در هم و بر هم گفتیم

 

دیدنی ها کم نیست

من و تو کم دیدیم

بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم

 

چیدنی ها کم نیست

من و تو کم چیدیم

وقت گل دادن عشق روی دار قالی

بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم

 

خواندنی ها کم نیست

من و تو کم خواندیم

من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد

با دهانی بسته وا ماندیم

 

من و تو کم بودیم

من و تو اما در میدان ها

اینک اندازه ی ما می خوانیم

ما به اندازه ی ما می بینیم

ما به اندازه ی ما می چینیم

 ما به اندازه ی ما می گوییم

ما به اندازه ی ما می روییم

 

من و تو

کم نه که باید شب بی رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم

من و تو

خم نه و در هم نه و کم هم نه که می باید با هم باشیم

من و تو حق داریم

در شب این جنبش نبض آدم باشیم

من و تو حق داریم

که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

دانشجو روزت مبارک

 

 

نگارش در تاريخ دوشنبه هشتم آذر 1389 توسط هستی
 

پا در زنجیر پرواز می کنم

با غمهای درون اوج می گیرم

با شکست هایم به پیش می تازم

با اشکهایم سفر می کنم

با صلیبم به قله ی قلب انسان صعود می کنم

ای خداوند  ای خداوند

بگذار تا صلیبم را بستایم...

به نام او آغاز می کنم.